ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

مه

ابرها از بالاي بالاي بالا، قدري پايين آمده بودند، قدري به زمين زميني نزديک بودند، ديگر نه فخري بود و نه غروري، ديگر نه فصلي بود و عبوري، ديگر هيچ فاصله اي به معني دوري نبود، آنجا آسمان زمين بود و زمين آسمان. آنجا، مه همچون بوي حضور تو چيزي فراچنگيافت و دست نايافتني مي نمود. آنجا…، آری آنجا عشقی سر می‌گرفت…

تا کنون 2 نظر داده شده »

  lord13 wrote @

این منظره را بارها دیده ام ولی بیش از آن تجسم کرده ام قطعا” بهشت من این طور خواهد بود

____________________
ابله محله: قطعا بهشتي زيباتر از اين وجود ندارد.
;)

  alon1985 wrote @

سلام
خوب به تصوير كشيده بوديش.
اما شما فرزندان اسمان اي شما كه در قرار بي قراريد به دام ميفتيد ورام نشويد :)

__________________
ابله محله: ممنونم
اما نظر شما زیباتر بود
باز هم سپاسگذارم


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>