ابله محله
گاهنوشتهای پسرکی دیوانهبایگانیِ اکتبر 23, 2007
با تو
هر گاه، هر لحظه، هر ثانیه، هر آن، و هر زمانی که تو هستی، هر زمانی که نورانیتت در نور آفتاب میپیچد و صدایت با ارکستر قطرات باران همنوا میشود. هر بار که چشم تو، مرا ستارهشناس جوانی میکند. و هر بار که حضورت، رنگ پایانی است بر تمام غمها و مشکلات، بر تمام ناملایمات و نامایلات. ای بهترینکم، من، آری، من، چه گویمت، ترا و خدای ترا، تا سپاسی باشد. تا شکری باشد، بر این همه خوبی. بر این همه نیکی و بر این همه …، بر این همه عشق. آری.
هرگاه که دربها میگشایند، هر بار که زنگها مینوایند، هر بار که خیابان ترا نشانم میدهد. هر بار که، با تو میفهمم که گوشها و چشمها و حواسم هشیار است. هر بار که با تو میفهمم زندهام و خواب نمیبینم در بستر مرگ. در بستر پر خیال جانگدازیها. به این میاندیشم که خوشبختی، به قول بوبن، وعده ی پول و تجارت و سکهای بیش و کم نیست، خوشبختی یعنی یک چهره، و اینکه چطور این چهره در دامن کلمات، از تاریکی ناشناسیها به نورانیت آشناییها میرسد. خوشبختی آری، خوشبختی یعنی همین.
هیچ کلام بیهوده و تکراری نخواهم گفت. میدانم، میدانم که بیش از گزاف، گفتهام. میدانم که زبان کوچکم، مدام در حال گفتن و نوشتن و خواندن ِ زیباییهای توست، اما حق بده، مرا حق بده، من چه گناهی دارم مگر. من در جذبه ی تو، غرق میشوم و آن پایین باز زندهام. ماهیها نمیگذارند تا به آرامش و مرگ رسم. مرا از دریای حضورت با بوسههایی بیدار میکنند و میگویند که ای پسرک خوشاقبال، پری دریایی هزارساله، تو را، فقط و فقط ترا، میکشد و زنده میکند. تو چه سعادتمندی…
پولکهای پوست تو، در زیر نور ماهتاب وجودت و در بستری از ستارگان چشمانت مرا به آب میزند. من نمیتوانم ترا از دور، از ساحل آرزوها، از جزیرهی دورافتاده ی آشنایی تحمل کنم. من نمیتوانم. میآیم. میآیم. جامه بدر میکنم و خود را بی محابا به دریای خروشان عشق و مهرورزی میسپارم. شنا نمیدانم، میدانم که نمیدانی این یک را. با این حال هیچ نگران نیستم. میدانم که جنازه ی بیجانم را آب دریا، به سویت خواهد آورد و تو، باز، با نگاهی، با غمزهای، با گوشهی چشمی مسیحایی، مرا به جان میآوری.
اگر تو نمیآمدی به این جهان، اگر دنیا از نبود تو یتیم میماند، اگر کائنات با ندیدن تو به آخر میرسید، اگر تاریخ بی رد پای تو کتاب قطور کهنه ی زرد برگش را میبست، اگر،…، اگر من، چندان خوشاقبال نبودم که ترا ببینم و اگر، تمام اینها اتفاق نمیافتاد، دیگر چه دلیلی به آفرینش این همه مورچه و پروانه و شاپرک بود. دیگر چه کسی میخواست تا سبزی کوههای شمالی را با نوای خروشان آبها بنگرد و واقعا دیگر چه دلیلی به وجود مه و ابر و کوه و سبزه و … و مهمتر از همه، عشق بود؟ جوابم را بده!
آیا تا بحال پرنده ی اندیشهات به این فکرها، پرواز کرده بود؟ میدانم، میدانم، میدانم…






