ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ نوامبر 6, 2007

گمشده در خود

سنت یا مدرنیته؟؟

چندتایی از داستان‌های جومپا لاهیری را خوانده‌ام، آدم‌های او، از آن جنس انسان‌هایی هستند که هزاران مایل از آسیا – از هند – به ینگه ی دنیا می‌روند و آنجا بین فرهنگ خود و فرهنگ غربی، بین سنت‌های خود و مدرنیته‌ی غربی گیر می‌افتند. آدم‌هایی که درست مثل من و تو هستند شاید. آدم‌های آسیایی تک بعدی کوچکی که نمی‌توانند درست تصمیم بگیرند که واقعا کدامیک را باید برگزینند. آدم‌هایی که این وسط معطل مانده‌اند.

حال داستان لاهیری داستان خودم شده. من که نه هزاران مایل آن طر‌ف‌تر رفته‌ام، یا حتی از شهر و خانه و دیار خود خارج شده‌ام. من هم درگیرم. بین زمین سفت و سخت سنت و ابرهای گاه نرم مدرنیته، این وسط، نه آن بالا و نه این پایین گیرافتاده‌ام. نمی‌دانم باید بپرم یا اینکه جای پای خود را محکم‌تر کنم. بحث غریب و عجیبی است. نمی‌دانم شاید این تلاش‌های بیهوده‌ام برای بالا رفتن از ریسمان نازک “گذار” بی‌سرانجام مانده و با مخ به زمین مراجعت کرده‌ام. شاید باید نردبانی بسازم. شاید… واقعا نمی‌دانم… گیج گیج گیج شده‌ام…

دوستی می‌گفت برای رسیدن به آن بالا باید خیلی زجر بکشی و زجه بزنی و زجای خوب برخیزی. من هراسی ندارم اما چه تضمینی است که بعد از این همه زجر و زجه، باز هم ما را از آن بالا حل ندهند یا طناب را نبرند یا اینکه خودم طناب را ول نکنم و این‌بار بعد از افتادن دیگر نتوانم بلند شوم. نمی‌دانم… شاید آن بالا همچین بهتر هم نباشد. شاید چون چیزهای ندیده از نزدیک را بهترین می‌دانیم، این هم بهترین باشد، این مدرنیته ی لعنتی. شاید آن بالا که برسم، دلم برای مورچه‌های روی زمین سفت و سخت تنگ شود و بپرم؛ با میل خود بپرم. شاید بهتر است که تنها به صدای دهل از همین‌جا گوش‌فرا دهم و بس. شاید.. شاید… شاید… نمی‌دانم… واقعا نمی‌دانم…

پ.ن: منظورم از “تو”، تو نبودی، تویی که عزیزترینی!