چشمهایم بسته بود ولی تصویری نمیآمد. غلت میزدم و می چرخیدم و باز راه رفته را چند دقیقه ی بعد، باز میگشتم. متکای آبی دوستداشتنیام را جابجا میکردم مگر اینکه تغییری حاصل شود و در دامان رویا غرق شوم و آسوده به خوابت روم. اما نمیشد، نمیشد ای عزیزکم. درست مثل همیشه. مثل هر بار که ترا میدیدم. درست مثل گذشته.
اما این مرتبه دردی هم در پشت داشتم. شانههایم عجیب خارش داشت و من کلافه از هر دو، از خواب نیامده و از این درد تازه. از درد نمیهراسم میدانی که؟ آنکه هراس دارد از این چیزها نباید دلببازد و دلببندد. اما این بار، بیشتر از عجیبانیت این درد راحت نبودم تا از وجودش. گاهی وجود چیزی عادی است، اما حضورش نه. میدانی که؟
صبح از خواب که برخیزیدم، باور نمیکردم. جامه از تن کندم و خویش را در آینه به تماشا نشستم. “واقعاً آیا این امکان دارد؟”، “آیا تو بالاخره کار خودت را کردی؟”، “آه خدای من، چطور ممکن است؟”. تمام این افکار از ذهنم گذشت، اما تنها چیزی که گذشتنی نبود، تنها چیزی که عجیب و واقعی و دوست داشتنی بود، همین بود، همین بالهای سفید!
بالهایم… بالهای زیبایم… بالهای زیبای کاغذی عشق… آه ای خداوندگار دو گیتی… ای فرمانفرمای کائنات و کاهکشانها، مرا بالی عطا کردی که در خواب و رویاهایم، بارها و بارها، با او، با آن یگانه ی بیهمتا، با آن فرشته ی زیبای بالدار آسمانی و زمینیات، با آن دخترک مهربان دوستداشتنیات، با آن رفیق اعلا، آری با او دیده بودم. باور نمیکنم!
آه، آه که چه خوشبختم. چه خوشبختم که از با تو بودنهایم، مثل تو میشوم. بالی و حالهی نوری و چراغی فروزان در دل. معجزه کردی، معجزه، ای عشق. فروغ دیدهام چون چشمان ناز و دوستداشتنیات میشود، پلکهایم چون پلکهای تو از هر اشعه ی عشق نرم نرمک، چشم چشمک میشود. آه ای بهشت زمینی جاودان و ابدی من، ای عشق…








نوشته هات مثله همیشه عالیه.
این فایلهای جر برای من باز نمیشه. با اینکه سونی اریکسون دارم ولی تو همون صفحه اول که عکس پرنیان میاد قفل میشه.
آدرس دیکشنری معکوس رو عوض کردم. برای اینکه فیلترش بره.
_________________________
ابله محله: ممنون از تعریفتون
شاید ایراد از شما گوشی تون باشه چون رو گوشی خودم و دوستام همه اجرا شد، حتی رو نوکیا هم همین طور
بابت لینک هم تصحیح شد