ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

آرشیو برای نوامبر 16, 2007

در ثنای بانوی یه عالم؛ یانگوم

یانگوما، هفت روزی از دوری و فراغت می‌گذرد، می‌دانی که بدون تو و چشم‌های عاشقت، مرا چه آشوبی آخر در سر می‌شود و دل در چه تواند که امید بست؟

یانگوما، با تو از اردک و قارچ و پهن اسب، چیزهایی خوراکی یافتم و بدون تو، حتی، حتی نمی‌توانم از برنج و رشته و سوپ سبزی ساده و دوست‌داشتنی‌ام هم شکمی بیاسایم، آیا توانم؟

یانگوما، آن صبر جمیل و آن کردار کمیل تو، نه تنها مادر پادشاه و ملکه و تمام خدم و حشم را مجذوب و دیوانه‌ی تو کرد، که پادشاه تازه‌دل، خود دل در گروی روی تو داد و بدون تو، من بی‌تو چه کنم آخر؟

یانگوما، حب تو، مهر است و خصم تو، کین عالمیان. دیدی که چگونه بانو چویی، تیر و طایفه را به باد خصم تو داد و کینه‌ی تو، چگونه قوم پرصلابتش را ابتر نمود، وا یانگوما، ما را ببخش، ما را با کین تو چکار؟

یانگوما، این آخرین باری است و اولین، که برایت، برای خنده‌ها و گریه‌هایت چیزکی می‌نگارم. این اولین بار است و آخرین که ترا، با نام کوچکت، یانگوم خطاب می‌کنم. ترا بدرود، بدرود ای معشوقه‌ی شوخ وشنگم…

بخشی از نامه ی محرمانه ی افسر مین جانگوم به یانگوم، در تبعید!
;)