ابله محله
گاهنوشتهای پسرکی دیوانهبایگانیِ نوامبر 25, 2007
آسمان…
امروز صبح که آسمان از خواب برخواست، بوی آمدنت همه جا را پر کرده بود، آسمان خود را باید عزیز میکرد، پس برخواست، نگاهی به گنجهی قدیمی مهرورزیهایش انداخت، چیزی نیافت، هیچ چیز جز آن چند تکه ابر طوسی بارانی عاشقانه… تنها چیزی که کم بود، چند قطره شبنم مشاطه ی صبحگاهانی بود تا ظاهر این دلبرده، همچون دلبرش، ناز و طناز و خمار شود… چیزی شبیه صورت خوشتراش نازنین تو…






