قبل از هر دیدارت، سیل حرفها مرا در خود غرق میکند، میدانم یا نمیدانم، دقیقا نمیدانم، اما میدانم که چه چیزهایی را باید به تو بگویم، باید درباره ی گربه همسایه که از دستم سوسیس خورد با تو حرف بزنم، درباره ی کبوترانی که صبحدم ظرف دانهها را واژگون کردند؛ و از گلی که دیروز در اتاق پشتی گل داد.
اما، میدانی، ای زیبای من، هر گاه که چهرهات را در حضور مهربانانهات از نزدیک می بینم، زبانم چون چوب درختی که هزاران سال خشک باشد، ثابت می ماند و چیزی برای ابراز ندارد. بهتر است که هیچ حرفی نزنم، هیچ چیز به عظمت زیبایی خندههای تو و آن صورت بشاشت نیست، هیچ چیز به آن اندازه مرا تازه و جوان نمیکند.
خدا حفظت کند…








واقعا همینطوره …