ابله محله
گاهنوشتهای پسرکی دیوانهبایگانیِ عاشقانه
عشق غیرمنتظره!
یه کمیک استریپ خوشگل درباره ی یه عشق غیرمنتظره.
برای مشاهده اندازه بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.
منبع: gocomics.com
چشمان کاملاً بسته!

پاکی چشم و دل: از دیگر مزایای عشق!
اگر این ولنتاین هم از عشقتون شنیدید که: “تو تنها عشق منی!” بهتره که اون رو بیشتر باور کنین!
بنا به تحقیق جدیدی که توسط روانشناسی به نام “جان منر” و همکاراش در دانشگاه دولتی فلوریدا صورت گرفته افرادی که نسبت به عشق شون فکر میکنن، به طور کاملا ناخودآگاه نسبت به افراد خوش قیافه و جذاب از جنس مخالف نظرشون کمتر جلب میشه و کلا چشم و دل پاک میشن!
در این تحقیق تصاویری رو به مدت نیم ثانیه از طریق رایانه به شرکت کنندگان نشان دادن و بعدش هم یه تصویر مربع یا دایره پخش شده. شرکت کننده ها بایستی که با انتخاب علامت مورد نظر و فشار دادن دکمه ی صحیح، فرد آشنا رو از نا آشنا تشخیص می دادن.
همچنین از نیمی از شرکت کنندگان خواسته شده بود که درباره احساس عشقی که دارن بنویسن، از نصف بقیه هم خواسته شد که درباره یه خاطره شادشون بنویسن. گروه اول، نسبت به افراد جذاب از جنس مخالف تمایل خیلی کمی نشون دادن، ولی تمایل گروه دوم در حد همیشگی بود.
برگی از چنار افتاد، پیام آمدنت داد

بادکنک، کودک، عشق و پاییز...
دستهایت را بگشا، شبنمهای باران پاییزی از بلندای پیچک حصار زندگی بر صورتت میچکند. دستهایت را بگشا، بوی ماه آشنایی میآید، آنرا برگیر. فردا شاید باران نمناکی بزند، چترت را برندار، بگذار خیس شویم. امروز و فردا مهربان باش، مهربانتر…
صبح، آفتاب بالا میآید، خواب نیستم، زودهنگام در میانه ی شلوغی رهگذران، به میدان شهر شبیخونی میِزنم و شاخه گلی سرخ از برای تو میربایم؛ چه شیرین است بوی آن، چون آن نگاه محسورگر و خندههای اغواگرت، پیرمرد باغبان فریاد میزند، میگریزم…
به یاد تو دانهی سحرآمیزی که در حیاط خانه کاشته بودم گل کرده است و بزرگ شده؛ چنار عشق. خود را از آن بالا میکشم تا به تو برسم. میدانم که تو آنجایی، میدانم که تمام این مدت در آنجا منتظرم بودی، طفلی که بزرگ میشود…
از آن بالا تمام شهر چونان شعری تازه از برگهای عاشقانه فام پاییز است؛ از آن بالا انارستانی را مییابم که هرگز ندیده بودم. آه خدایا، چنارها برایم دست تکان میدهند و کلاغی دهنکجی میکند. از آن بالا تازه میفهمم که چه کوچکم در برابر تو، تازه میفهمم که کودکانه دوستت میدارم…
یاد آن بادکنکهای صورتی و نارنجی و سبزی که به تو هدیه کردم میافتم. یاد آن گوشماهیهایی که برایت از جعبهی گنجهایم ارمغان آورده بودم، یاد آن آبنباتکشی که پر از مورچه شده بود و یاد آن کتابهای داستان مصور پاره پاره…
و تازه میفهمم که چه خوب، این کودکی من بود که ترا شیفته ساخت، چه موهبتی که دوستدار کودکانی. چه عالی که دلم را نمیشکنی و مضحکه نمیکنیام. تو را به همین خاطر است که میستایم؛ فرشتهای که ذوق و شوق کودکانه میدهد…
فردا اما هدیهای برایت نمیآورم، چرا که پاییز غوغا خواهد کرد…
شبنمی بر برگ خرزهره چکید!

عشق یعنی نگاههای مستانهی موش کور...
چرا همیشه لالهها و اقاقیها و عشقهها و رز و صنوبر و سبزهها پیامهای مهربانانه را میرسانند، چرا هرگز کسی نگفت که بر برگ خرزهرهای شربت عاشقانهای چشید… چرا هرگز نمیگوییم سگی زوزه کشید و من نوای عشق را شنفتم… چرا مگر آن سگ بینوا عاشق نشد…
سوسکهایی که شاخکهایشان را باهم تماس میدهند، مارمولک زبر و زرنگی که به دنبال معشوق میخزد یا تمساحی که شاید نتواند مانند کوسهها معشوقش را ببوسد!… و تنها این قور قورهای زیباست که عاشقانه نوا میکشد…
قارچهای سمی کوهستان تنها هدیه ی صادقانه ی من است؛ برگهای سوزنی کاکتوسهای صحرا را در بر بگیر، من ترا میستایم…
ملخی کاهکی را گاز میزد، تکهای از دهانش افتاد و موری آنرا برای معشوق برد…
نام تو
نامت را بر شنها نوشتم، موج پاکش کرد؛
نامت را بر نسیم صبحگاهان نگاشتم، باد با خود برد؛
آخر، آنرا بر قلب کوچکم حک کردم؛ سکتهای زدم و ناکار شدم!
چوبی در دهان!
قبل از هر دیدارت، سیل حرفها مرا در خود غرق میکند، میدانم یا نمیدانم، دقیقا نمیدانم، اما میدانم که چه چیزهایی را باید به تو بگویم، باید درباره ی گربه همسایه که از دستم سوسیس خورد با تو حرف بزنم، درباره ی کبوترانی که صبحدم ظرف دانهها را واژگون کردند؛ و از گلی که دیروز در اتاق پشتی گل داد.
اما، میدانی، ای زیبای من، هر گاه که چهرهات را در حضور مهربانانهات از نزدیک می بینم، زبانم چون چوب درختی که هزاران سال خشک باشد، ثابت می ماند و چیزی برای ابراز ندارد. بهتر است که هیچ حرفی نزنم، هیچ چیز به عظمت زیبایی خندههای تو و آن صورت بشاشت نیست، هیچ چیز به آن اندازه مرا تازه و جوان نمیکند.
خدا حفظت کند…
شبنم آسمان
پتوی طوسی، آسمان ِ شهر را فراگرفته، منجوقهای نقرهای از آن بالاها فرومیریزند، من، تو و تمام دلشدگان این دیار، چنین لحظههایی را جشن میگیریم. ببار ای آسمان، ببار و عشق را در دلهای دلدادگان و دلشدگان و دلگمشدگان و دلبران و دلبرکان بارور کن… بارور چون شبنم بهاری…







