ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ طنز

عشق غیرمنتظره!

یه کمیک استریپ خوشگل درباره ی یه عشق غیرمنتظره.

کمیک استریپ: عشق غیرمنتظره

کمیک استریپ: عشق غیرمنتظره

برای مشاهده اندازه بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.

منبع: gocomics.com

در ثنای بانوی یه عالم؛ یانگوم

یانگوما، هفت روزی از دوری و فراغت می‌گذرد، می‌دانی که بدون تو و چشم‌های عاشقت، مرا چه آشوبی آخر در سر می‌شود و دل در چه تواند که امید بست؟

یانگوما، با تو از اردک و قارچ و پهن اسب، چیزهایی خوراکی یافتم و بدون تو، حتی، حتی نمی‌توانم از برنج و رشته و سوپ سبزی ساده و دوست‌داشتنی‌ام هم شکمی بیاسایم، آیا توانم؟

یانگوما، آن صبر جمیل و آن کردار کمیل تو، نه تنها مادر پادشاه و ملکه و تمام خدم و حشم را مجذوب و دیوانه‌ی تو کرد، که پادشاه تازه‌دل، خود دل در گروی روی تو داد و بدون تو، من بی‌تو چه کنم آخر؟

یانگوما، حب تو، مهر است و خصم تو، کین عالمیان. دیدی که چگونه بانو چویی، تیر و طایفه را به باد خصم تو داد و کینه‌ی تو، چگونه قوم پرصلابتش را ابتر نمود، وا یانگوما، ما را ببخش، ما را با کین تو چکار؟

یانگوما، این آخرین باری است و اولین، که برایت، برای خنده‌ها و گریه‌هایت چیزکی می‌نگارم. این اولین بار است و آخرین که ترا، با نام کوچکت، یانگوم خطاب می‌کنم. ترا بدرود، بدرود ای معشوقه‌ی شوخ وشنگم…

بخشی از نامه ی محرمانه ی افسر مین جانگوم به یانگوم، در تبعید!
😉

عشق یعنی…

love isعشق یعنی یه حس پاک بچه‌گونه.

عشق یعنی خاطره‌های سبز با هم بودن.

عشق یعنی هر شب تا صبح با رویای تو زندگی کردن.

عشق یعنی هر روز تا شب دغدغه ی دوباره دیدنت رو داشتن.

عشق یعنی هر هفته منتظر یه هفته ی جدید باشی که شاید صبح دولت عشقت بدمد.

عشق یعنی هر بار که بعد عمری میای، زود ناز می‌کنی و می‌گی که می‌خوای بری و حسابی کار داری.

عشق یعنی توی هر بار دیدنت فکر کنم که این آخرین باری که این شانس رو داشتم و خدا می‌دونه که بازم شانس بیارم یا نه.

عشق یعنی تلاش کردن و فکرهای بلندپروازانه داشتن. فکرایی برای داشتن ابدی تو، فکرایی برای دیدن همیشه‌گی تو، تلاشی برای عاشقانه‌گی تو.

عشق یعنی که صبح از خواب پاشی و ببینی همه ی این حرفا و ماجراها و داستان‌های عشقولانه رو تو خواب و رویای یه شب تابستونی یا پاییزی دیدی! باورت میشه؟؟

عشق یعنی همین، همین تعجب یهو‌اکی، همین غیرمنتظرگی اتفاق، همین اومدن و رفتن‌های یه‌باره، همین زندگی عجیب غریب و حس جوونی، عشق یعنی همین، همین و بس!!

شب‌بخیر عزیزکم…

امشب که رهسپار خواب می‌شوی، ای عزیزترین قلبم، از خفاشان می‌خواهم تا از تو محافظت کنند، از اشباح می‌خواهم تا با ردای سپید خود در برابرت برقص درآیند و از دراکولا می‌خواهم تا بوسه‌ای بر گردن خوش‌تراش و مرمرینت زند. شب بخیر ای عشق من…

پدر و پسر

پدر: پسرم برای جشن تولدت ترا چه هدیه کرامت کنیم؟
پسر: هیچ ای پدر بزرگوارم، رادیوی ناقابلی و ماشین اسپرتی که در برش است!

اگرهای من…

اگر نگارگر بودم، تو تصویر بوم‌هایم بودی!
اگر شاعر بودم، تو الهام درونی‌ام بودی!
اگر نویسنده بودم، تو داستان کتاب‌هایم بودی!
اما چه کنم که کاریکاتوریستی بیش نیستم!