ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ کوته‌نوشته

شبنمی بر برگ خرزهره چکید!

عشق یعنی نگاه‌های مستانه‌ی موش کور...

عشق یعنی نگاه‌های مستانه‌ی موش کور...

چرا همیشه لاله‌ها و اقاقی‌ها و عشقه‌ها و رز و صنوبر و سبزه‌ها پیام‌‌های مهربانانه را می‌رسانند، چرا هرگز کسی نگفت که بر برگ خرزهره‌ای شربت عاشقانه‌ای چشید… چرا هرگز نمی‌گوییم سگی زوزه کشید و من نوای عشق را شنفتم… چرا مگر آن سگ بینوا عاشق نشد… 

سوسک‌هایی که شاخک‌هایشان را باهم تماس می‌دهند، مارمولک زبر و زرنگی که به دنبال معشوق می‌خزد یا تمساحی که شاید نتواند مانند کوسه‌ها معشوقش را ببوسد!… و تنها این قور قورهای زیباست که عاشقانه نوا می‌کشد… 

قارچ‌های سمی کوهستان تنها هدیه ی صادقانه ی من است؛ برگ‌های سوزنی کاکتوس‌های صحرا را در بر بگیر، من ترا می‌ستایم…

ملخی کاهکی را گاز میزد، تکه‌ای از دهانش افتاد و موری آنرا برای معشوق برد…

پسرک خوشحال!

زن بغلدستی خوش‌بر و روی توی بانک با مهربانی: آقا نوبت شماست، من بعدتونم!

پسرک خوش تیپ زیرک‌مآب بی‌چشم و رو: اه ه ه ه!!

همان زن بغلدستی خوش‌بر و روی توی بانک با مهربانی بیشتر: خوشحال شدی!؟

پسرک خوش تیپ زیرک‌مآب بی‌چشم و رو با بی‌شرمی: آره، می‌شه منو خوشحال‌ترم کنی؟؟

همان زن بغلدستی خوش‌بر و روی توی بانک با عصبانیت زیاد: ای بی‌شعور چشم‌چرون… آی مردم…

شبنم آسمان

پتوی طوسی، آسمان ِ شهر را فراگرفته، منجوق‌های نقره‌ای از آن بالاها فرومی‌ریزند، من، تو و تمام دلشدگان این دیار، چنین لحظه‌هایی را جشن می‌گیریم. ببار ای آسمان، ببار و عشق را در دلهای دلدادگان و دلشدگان و دلگمشدگان و دلبران و دلبرکان بارور کن… بارور چون شبنم بهاری…

دلتنگی

بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید…

آسمان…

امروز صبح که آسمان از خواب برخواست، بوی آمدنت همه جا را پر کرده بود، آسمان خود را باید عزیز می‌کرد، پس برخواست، نگاهی به گنجه‌ی قدیمی مهرورزی‌هایش انداخت، چیزی نیافت، هیچ چیز جز آن چند تکه ابر طوسی بارانی عاشقانه… تنها چیزی که کم بود، چند قطره شبنم مشاطه ی صبحگاهانی بود تا ظاهر این دلبرده، همچون دلبرش، ناز و طناز و خمار شود… چیزی شبیه صورت خوش‌تراش نازنین تو…

بودن یا نبودن

بودن‌ها همیشه با بودن معنی نمی‌شود،
و نبودن‌ها هم با نبودن.

کاشکی در نبودن‌هامان باشیم،
که بهترین بودن‌ها در نبودن‌هاست؛
بودن‌هایی که غبار بودن و غم نبودن نمی‌پذیرد؛
بودن‌هایی که رنگ نبودن نخواهد پذیرفت، هرگز… هرگز… هرگز.

و چه حیف که من، در بودن‌هایم، نیستم؛
و صد افسوس که نبودن‌هایم بودنی ندارد؛
و اگر هم که نبودنم، بودن بدون نبودنی داشت،
با بودن‌های نبودنم، صواب‌کار نشدم؛ وای بر من خطاکار… وای بر من… وای.

عشق

خطاست که بیاندیشیم عشق حاصل همراهی دراز مدت و زناشویی طولانی است. عشق فرزند قرابت روح است و این وابستگی اگر به لحظه‌ای خلق نشود به سالها و حتی نسلها موجود نخواهد شد.

جبران خلیل جبران – بالهای شکسته