ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ ادبی

خاطرات روسپیان سودازده‌ی من

مارکزبیش از یک هفته‌ای است که می‌خواهم این چند لینک را برای دوستانی که هنوز آخرین کتاب «گابو» – همون گابریل گارسیا مارکز خودمون – رو دریافت نکرده‌اند و دلشان واسه ماکز غنج‌ می‌زند را معرفی کنم ولی نمی‌رسم.

عارضم به حضور منورالنورتون که جناب مارکز که یه پاشون لبه بومه و یه پاشونم لب جوی، در این آخر عمری دست از نگارش برنداشتن و در اکتبر 2004، کتاب «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من» رو به رشته ی تحریر درآوردن که همون اول کاری هم بازار رو یه تکونی دادن!

ماجراهای ترجمه کتاب تو ایران خیلی طولانیه که از خیرش می‌گذرم، فقط همین که جناب «امیر حسین فطانت» کتاب رو از اسپانیایی – زبان اصلی کتاب – به فارسی برگردوندن و پس از اینکه یه مدت فقط فصل اول کتاب قابل دریافت بود، به نشانه ی اعتراض به عدم اجازه ی نشر در ایران، کل کتاب رو واسه دانلود گذاشتن!

بنده هم کتاب رو دریافت کردم و چند جای دیگه بالاگذاری نمودم تا هم دریافتش واسه شما راحت تر باشه هم اینکه اگه اتفاقی افتاد لااقل یه جای دیگه هم کتاب باشه و خلایق مشتاق اندر کف نمو‌نن! 😉

دریافت نسخه PDF خاطرات روسپیان سودازده‌ی من: لینک دانلود یک یا لینک دانلود دو

دریافت نسخه جاوا (مخصوص موبایل): لینک دانلود

شبنم آسمان

پتوی طوسی، آسمان ِ شهر را فراگرفته، منجوق‌های نقره‌ای از آن بالاها فرومی‌ریزند، من، تو و تمام دلشدگان این دیار، چنین لحظه‌هایی را جشن می‌گیریم. ببار ای آسمان، ببار و عشق را در دلهای دلدادگان و دلشدگان و دلگمشدگان و دلبران و دلبرکان بارور کن… بارور چون شبنم بهاری…

آسمان…

امروز صبح که آسمان از خواب برخواست، بوی آمدنت همه جا را پر کرده بود، آسمان خود را باید عزیز می‌کرد، پس برخواست، نگاهی به گنجه‌ی قدیمی مهرورزی‌هایش انداخت، چیزی نیافت، هیچ چیز جز آن چند تکه ابر طوسی بارانی عاشقانه… تنها چیزی که کم بود، چند قطره شبنم مشاطه ی صبحگاهانی بود تا ظاهر این دلبرده، همچون دلبرش، ناز و طناز و خمار شود… چیزی شبیه صورت خوش‌تراش نازنین تو…

بودن یا نبودن

بودن‌ها همیشه با بودن معنی نمی‌شود،
و نبودن‌ها هم با نبودن.

کاشکی در نبودن‌هامان باشیم،
که بهترین بودن‌ها در نبودن‌هاست؛
بودن‌هایی که غبار بودن و غم نبودن نمی‌پذیرد؛
بودن‌هایی که رنگ نبودن نخواهد پذیرفت، هرگز… هرگز… هرگز.

و چه حیف که من، در بودن‌هایم، نیستم؛
و صد افسوس که نبودن‌هایم بودنی ندارد؛
و اگر هم که نبودنم، بودن بدون نبودنی داشت،
با بودن‌های نبودنم، صواب‌کار نشدم؛ وای بر من خطاکار… وای بر من… وای.

در ثنای بانوی یه عالم؛ یانگوم

یانگوما، هفت روزی از دوری و فراغت می‌گذرد، می‌دانی که بدون تو و چشم‌های عاشقت، مرا چه آشوبی آخر در سر می‌شود و دل در چه تواند که امید بست؟

یانگوما، با تو از اردک و قارچ و پهن اسب، چیزهایی خوراکی یافتم و بدون تو، حتی، حتی نمی‌توانم از برنج و رشته و سوپ سبزی ساده و دوست‌داشتنی‌ام هم شکمی بیاسایم، آیا توانم؟

یانگوما، آن صبر جمیل و آن کردار کمیل تو، نه تنها مادر پادشاه و ملکه و تمام خدم و حشم را مجذوب و دیوانه‌ی تو کرد، که پادشاه تازه‌دل، خود دل در گروی روی تو داد و بدون تو، من بی‌تو چه کنم آخر؟

یانگوما، حب تو، مهر است و خصم تو، کین عالمیان. دیدی که چگونه بانو چویی، تیر و طایفه را به باد خصم تو داد و کینه‌ی تو، چگونه قوم پرصلابتش را ابتر نمود، وا یانگوما، ما را ببخش، ما را با کین تو چکار؟

یانگوما، این آخرین باری است و اولین، که برایت، برای خنده‌ها و گریه‌هایت چیزکی می‌نگارم. این اولین بار است و آخرین که ترا، با نام کوچکت، یانگوم خطاب می‌کنم. ترا بدرود، بدرود ای معشوقه‌ی شوخ وشنگم…

بخشی از نامه ی محرمانه ی افسر مین جانگوم به یانگوم، در تبعید!
😉

عشق

خطاست که بیاندیشیم عشق حاصل همراهی دراز مدت و زناشویی طولانی است. عشق فرزند قرابت روح است و این وابستگی اگر به لحظه‌ای خلق نشود به سالها و حتی نسلها موجود نخواهد شد.

جبران خلیل جبران – بالهای شکسته

پرواز

چشم‌هایم بسته بود ولی تصویری نمی‌آمد. غلت می‌زدم و می چرخیدم و باز راه رفته را چند دقیقه ی بعد، باز می‌گشتم. متکای آبی دوست‌داشتنی‌ام را جابجا می‌کردم مگر اینکه تغییری حاصل شود و در دامان رویا غرق شوم و آسوده به خوابت روم. اما نمی‌شد، نمی‌شد ای عزیزکم. درست مثل همیشه. مثل هر بار که ترا می‌دیدم. درست مثل گذشته.

اما این مرتبه دردی هم در پشت داشتم. شانه‌هایم عجیب خارش داشت و من کلافه از هر دو، از خواب نیامده و از این درد تازه. از درد نمی‌هراسم می‌دانی که؟ آنکه هراس دارد از این چیزها نباید دل‌ببازد و دل‌ببندد. اما این بار، بیشتر از عجیبانیت این درد راحت نبودم تا از وجودش. گاهی وجود چیزی عادی است، اما حضورش نه. می‌دانی که؟

صبح از خواب که برخیزیدم، باور نمی‌کردم. جامه از تن کندم و خویش را در آینه به تماشا نشستم. «واقعاً آیا این امکان دارد؟»، «آیا تو بالاخره کار خودت را کردی؟»، «آه خدای من، چطور ممکن است؟». تمام این افکار از ذهنم گذشت، اما تنها چیزی که گذشتنی نبود، تنها چیزی که عجیب و واقعی و دوست داشتنی بود، همین بود، همین بال‌های سفید!

بال‌هایم… بال‌های زیبایم… بال‌های زیبای کاغذی عشق… آه ای خداوندگار دو گیتی… ای فرمانفرمای کائنات و کاهکشان‌ها، مرا بالی عطا کردی که در خواب و رویاهایم، بارها و بارها، با او، با آن یگانه ی بی‌همتا، با آن فرشته ی زیبای بال‌دار آسمانی و زمینی‌ات، با آن دخترک مهربان دوست‌داشتنی‌ات، با آن رفیق اعلا، آری با او دیده بودم. باور نمی‌کنم!

آه، آه که چه خوشبختم. چه خوشبختم که از با تو بودن‌هایم، مثل تو می‌شوم. بالی و حاله‌ی نوری و چراغی فروزان در دل. معجزه کردی، معجزه، ای عشق. فروغ دیده‌ام چون چشمان ناز و دوست‌داشتنی‌ات می‌شود، پلک‌هایم چون پلک‌های تو از هر اشعه ی عشق نرم نرمک، چشم چشمک می‌شود. آه ای بهشت زمینی جاودان و ابدی من، ای عشق…