ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ دلتنگی

غسل تطهیر

امروز و دیروز و روز قبل
اینجا باران می‌بارد
شر و شر و شر و شر
اینجا باران شلاقی می‌بارد
می‌بارد، می‌بارید و خواهد بارید.

اینجا همه چیز شسته می‌شود
تازه می‌شود، سرزنده می‌شود
ماشین‌های دود گرفته ی پارک شده در کنار خیابان
ساختمان‌های سیاه سنگ مرمر سنگ‌دل
کوچه‌های بدون برگ قرمز چنار پاییزی
همه چیز و همه کس.

اینجا گاه کسی دلش را روی رخت
روی رخت لباس‌های مادر پهن می‌کند
پهن می‌کند تا چیزهای بیهوده‌ای را بشوید
چیزهای بیهوده ی اضافی مضر کشنده ی مرگباری را.

اینجا شر و شر و شر
تند و تند و تند
باران می‌آید
باران می‌بارد.

رخت لباس پر است
مادر لباس می‌شوید
جایی برای پهن کردن دلم نیست
آنرا روی نرده سنجاق می‌کنم، آخ خ خ . . .
باران می‌آید، شر و شر و شر
باران می‌بارد.

فرداها که باران قطع شود
و دلم در این باران بندآمده خشک شود
دوباره چون نخستین روز پیش از گناه
تازه و پاک و نورانی و بدون لکه خواهد بود.

وای
چه خوب
چه خوب که باران می‌بارد
چه خوب که باران شر و شر و شر می‌آید.

Advertisements

دلتنگی

بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید…