ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ دوری

مرا با برکه‌ام بگذار دریا ارمغان تو

تو از اول سلام‌ات پاسخ بدرود باخود داشت
اگرچه سحر صوت‌ات جذبه‌ی داوود باخود داشت

بهشت‌ات سبزتر از وعده‌ی شداد بود اما
– برایم برگ برگ‌اش دوزخ نمرود باخود داشت

ببخشای‌ام اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله‌ات در پیچ و تاب‌اش دود باخود داشت

«سیاوش»وار بیرون آمدم از امتحان گرچه
– دل «سودابه»سان‌ات هرچه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه‌ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود باخود داشت

— محمد علی بهمنی

Advertisements

من عاشقم…

کابوس‌های لعنتی
کابوس‌های سیاه لعنتی
کابوس‌های لعنتی سیاه تعبیر شده
اینجا آخر دنیاست
اینجا آخر زمان است
اینجا جایی است که
جایی که این بار
این بار
من…

کاشکی تقدیر قدری مهربانتر بود
کاشکی دنیا قدری با ما راه می‌آمد
کاشکی این چشم من امشب تا صبح خون گریه نمی‌کرد
کاشکی این جماعت نادان کمی داناتر بودند با من
کاشکی این ستارگان زندگی خاموش نمی‌شدند

مادر نق می‌زند
پدر غرغر می‌کند
خون از زبانشان می‌چکد
بدن من زخمی است
زخمی
زخمی
کاشکی پرستاری بود اینجا

کاشکی امشب از زجر این زخم‌ها سحر را نبینم
کاشکی این سیل باران اشک مرا در خود غرق می‌کرد و می‌کشت
کاشکی امشب ترمز آن کامیون لعنتی نمی‌گرفت و من
من، تکه‌تکه می‌شدم و آزاد و سبک‌بال
از این همه حرف‌های نیش‌دار زهرآلود

من را می‌برند
از پیش تو
از پیش تو که کم‌کم
که کم‌کم دل می‌باختی تا شاید
من هم طعم خوشبختی را می‌چشیدم
من را می‌برند با غل و زنجیری در پا و طوقی به گردن
گردنی که از مو هم باریکتر بود
گردنی که هرگز گردنکشی نکرده بود

مرا یاغی نخوانید
من عاشقم
من عاشقم
من عاشقم…