ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ شعر

مرا با برکه‌ام بگذار دریا ارمغان تو

تو از اول سلام‌ات پاسخ بدرود باخود داشت
اگرچه سحر صوت‌ات جذبه‌ی داوود باخود داشت

بهشت‌ات سبزتر از وعده‌ی شداد بود اما
– برایم برگ برگ‌اش دوزخ نمرود باخود داشت

ببخشای‌ام اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله‌ات در پیچ و تاب‌اش دود باخود داشت

«سیاوش»وار بیرون آمدم از امتحان گرچه
– دل «سودابه»سان‌ات هرچه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه‌ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود باخود داشت

— محمد علی بهمنی

Advertisements

غسل تطهیر

امروز و دیروز و روز قبل
اینجا باران می‌بارد
شر و شر و شر و شر
اینجا باران شلاقی می‌بارد
می‌بارد، می‌بارید و خواهد بارید.

اینجا همه چیز شسته می‌شود
تازه می‌شود، سرزنده می‌شود
ماشین‌های دود گرفته ی پارک شده در کنار خیابان
ساختمان‌های سیاه سنگ مرمر سنگ‌دل
کوچه‌های بدون برگ قرمز چنار پاییزی
همه چیز و همه کس.

اینجا گاه کسی دلش را روی رخت
روی رخت لباس‌های مادر پهن می‌کند
پهن می‌کند تا چیزهای بیهوده‌ای را بشوید
چیزهای بیهوده ی اضافی مضر کشنده ی مرگباری را.

اینجا شر و شر و شر
تند و تند و تند
باران می‌آید
باران می‌بارد.

رخت لباس پر است
مادر لباس می‌شوید
جایی برای پهن کردن دلم نیست
آنرا روی نرده سنجاق می‌کنم، آخ خ خ . . .
باران می‌آید، شر و شر و شر
باران می‌بارد.

فرداها که باران قطع شود
و دلم در این باران بندآمده خشک شود
دوباره چون نخستین روز پیش از گناه
تازه و پاک و نورانی و بدون لکه خواهد بود.

وای
چه خوب
چه خوب که باران می‌بارد
چه خوب که باران شر و شر و شر می‌آید.

تو را دوست می‌دارم

تو را دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل‌ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست‌داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس
اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

پل الوار
مترجم: احمد شاملو

متن انگلیسی