ابله محله

گاه‌نوشت‌های پسرکی دیوانه

بایگانیِ مرگ

آخرين پنجشنبه سال

nazriآخرين پنجشنبه سال! روز اموات و درگذشته‌گان و اهل قبور و…

خب درستش این بود که پا می‌شدیم و می‌رفتیم به اقوامی که تو شهر مردگان زندگی می‌کنن یه سری می‌زدیم، اما خب بازم درگیری‌های کاری و روزمره و این تلفنی که الان به صدا دراومد نذاشت که بریم.

اما اینجا سر کار تا دلتون بخواد ملت غیور و مردمی و اون دنیا آگاه، برامون نذری و خوراکی های جور و واجور آوردن که ما رو از رو ببرن!! از انواع شکلات و شیرینی و خرما و حتی آجیل مشکل گشا گرفته تا میوه و نون بربری!!

نمی‌دونم تو دین و آیین و مسلک و مرام شما تو این روز چه کار می‌کنین، اما بد نیست این آخر سالی اگه خرجی هم نمی‌کنین یا حتی دعایی هم نمی‌کنین، یاد عزیزانی باشین و باشیم و باشم که رفتن و حالا اینجا پیشمون نیستن، جاشون خالی…

Advertisements

من عاشقم…

کابوس‌های لعنتی
کابوس‌های سیاه لعنتی
کابوس‌های لعنتی سیاه تعبیر شده
اینجا آخر دنیاست
اینجا آخر زمان است
اینجا جایی است که
جایی که این بار
این بار
من…

کاشکی تقدیر قدری مهربانتر بود
کاشکی دنیا قدری با ما راه می‌آمد
کاشکی این چشم من امشب تا صبح خون گریه نمی‌کرد
کاشکی این جماعت نادان کمی داناتر بودند با من
کاشکی این ستارگان زندگی خاموش نمی‌شدند

مادر نق می‌زند
پدر غرغر می‌کند
خون از زبانشان می‌چکد
بدن من زخمی است
زخمی
زخمی
کاشکی پرستاری بود اینجا

کاشکی امشب از زجر این زخم‌ها سحر را نبینم
کاشکی این سیل باران اشک مرا در خود غرق می‌کرد و می‌کشت
کاشکی امشب ترمز آن کامیون لعنتی نمی‌گرفت و من
من، تکه‌تکه می‌شدم و آزاد و سبک‌بال
از این همه حرف‌های نیش‌دار زهرآلود

من را می‌برند
از پیش تو
از پیش تو که کم‌کم
که کم‌کم دل می‌باختی تا شاید
من هم طعم خوشبختی را می‌چشیدم
من را می‌برند با غل و زنجیری در پا و طوقی به گردن
گردنی که از مو هم باریکتر بود
گردنی که هرگز گردنکشی نکرده بود

مرا یاغی نخوانید
من عاشقم
من عاشقم
من عاشقم…